سلام
سلام من اومدم بعد از مدتها...خيلی زياد نيومدم البته فکر نکنم کسی هم سر زده باشه...اومدم با يه جمله کوتاه...
آری آغاز دوست داشتن است...گرچه پايان راه نا پيداست...من به پايان نميانديشم...که همين دوست داشتن زيباست...
سلام!!!
من يه جورايی برگشتم! شايدم بر نگشتم! نمی دونم! کوتاه می نويسم! چرا فک می کنيد خدا گول ميخوره با دولا راست شدنايی که اسمشو گذاشتين نماز؟!؟! نه داداش!اونی که تو ميخونی اسمش نماز نسيت!اسمش رفع تکليفه! خدا اول گفته آدم باش بعد گفته کارای ديگه رو انجام بده!!! اول مطمئن شو که شرط اول رو داری بعد برو سراغ دومی!!!
اميرحسين
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نور تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی پر دُر اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ کُه طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی فتنه تویی زهر تویی بیش میازار مرا
مجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه امید تویی بار بده یار مرا
گفتمش ای جان جهان مفلس و بی یار شدم گفت منم مایه تو نیک نگه دار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده ای یار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
خواند مرا خواند مرا گفت بیا گفت بیا می روم ای وای به من گر ندهد بار مرا
حور تویی نور تویی جنّت معمور تویی حجت مسرور تویی سرور و سالار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا
از مولانا...
اميرحسين
تا کی به تمنای وصال تو يگانه اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه؟
خواهد به سر آمد غم هجران تو يا نه؟ ای تير غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
جمعی به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف صفت روی تو در پير و جوان ديد يعنی همه جا عکس رخ يار توان ديد
ديوانه نيم من که روم خانه به خانه
ديوانه نيم من که روم خانه به خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تويی تو هر جا که روم پرتو کاشانه تويی تو
در ميکده و دير که جانانه تويی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تويی تو
مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه
مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه
شعر از خيالی بخارايی.... خودتونم ميدونيد کی شعر آپ ميکنه ديگه! در ضمن...... تولدم مبارک!
اميرحسين
سلام خوبيد؟؟فکر کنم همه اينجا مردن نه؟احتمال ميدم...بابا جون من يکی يه چيزی بنويسه ديده...خوب من چی بگم؟راستش سوژه نيس آدم نميدونه چی کار کنه...ولی به زودی با يه مطلب قشنگ ميام...فعلاً تا بعد...مليکا
سلام.
دلم نمی خواست اينجوری بشه... اما شد!!!! دلم می خواست تو زندگيم به همه کمک کنم. ۵ سال هم زحمت کشيدم. اما هيچ کس قدر ندونست! همه با انزجار از دورم رفتن. چون فکر می کردن که من حتما به خاطر کمکهام چيزی ازشون طلب می کنم. يا اينکه قصد و منظوری دارم!!! آخه ابله!!!بيشعور!!! من چه چيزی می تونم طلب کنم ازت؟! من چه سودی می تونم ببرم از کمک هام!؟ غير از اينکه خوشحال باشم که به دوستم کمک کردم؟! انقدر درک خوبی سخته؟! انقدر سخته که بپذيری که يه نفر می خواد کمکت کنه که تو لجن دست و پا نزنی؟! که اينقدر خودتو تو در و ديوار نکوبی؟! اگه انقد بد فکر می کنی به قضيه حقته که تا عمر داری خودتو بکوبی تو در و ديوار و اين غم هم به غمهات اضافه بشه که اميرو از دست دادم... کسی که می خواست بهم کمک کنه! من هنوزم کمکت می کنم اگه بخوای...هر کی يه مونس می خواد من هستم! اما به شرطی که اينقدر نامرد نباشه.....
امير حسين
آخر شب بود..کنار پنجره نشسته بودم و به بدبختيام فکرميکردم...ديدم هيچ راهي براي درست کردن مشکلاتم نيست...هيچي...دستام ميلرزيد...اي خدا چرا بايد بعضي ها انقد راحت و خوش بخت باشن اون وقت من...خرج زندگيمو از اين راه در بيارم...يه قطره اشک از چشم اومد پايين...با جعبه قرص بازي بازي کردم...يکم به قرص ها نگاه ميکردم...يکم به اسمون...خدا اگه بيام پيشت ديگه از همه چي راحت ميشم نه؟؟امّا نه مامان خدابيامرزم ميگفت خود کشي گناه...اگه بخاطر مشکلات اين دنيا بخوام خلاص بشم اون دنيا هزار برابرش سرم مياد...پس چي کار کنم؟پس بابام رو چي کار کنم؟خرج موادش رو کي بده...کاش اون روز با علي رضا نميرفتم خونشون...کاش وقتي مشروب بهم داد از دستش نميگرفتم...کاش هوشيار بودم...کاش کاش...الهي هزار برابر بلايي که سرم اومده سره اونم بياد خدا ازش نگذره...همه قرص ها رو ريخت تو دستش...ليوان آب رو برداشت چندتا قرص خورد...و چندتا ديگه...و...صداي شکستن ليوان تو کل مسافر خونه پخش شد...فردا صبح امبولانس دم مسافر خونه جنازه دختري 17 ساله رو ميبرد...و 1 سال بد در روزنامه اعلام کردند...در اپارتماني به علت منفجر شدن کپسول گاز پسري به نآم علي رضا توکلي جان سپرد...
پايان...مليکا...قشنگ بود؟؟
سلام به همگی...
بعد از سالها به خودم تکونی دادم و اومدم اپ کنم
به سلامتی امتحانام رو گند زدم...ديگه چی کار ميشه کرد؟
خلاصه اينکه بازم با چرت و پرتام ميام...اصلا من رو يادتونه؟
تا بعد...مليکا
سلام! بازم يه شعر از سعدی می نويسم که خيلی قشنگه! بايد اصل تنوع رو هم حفظ کرد! دفعه بعد از يکی ديگه می نويسم!
ز دستم بر نمی خيزد که يکدم بی تو بنشينم به جز رويت نمی خواهم که روی هيچکس بينم
من اول روز دانستم که با شيرين در افتادم که چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم
ترا من دوست می دارم خلاف هر که در عالم اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دينم
و گر شمشیر بر گیری سپر پیشت بیندازم که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم
بر آ ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم کنون امید بخشایش همی دارم که مسکینم
ولی چون شمع می باید که بر جانم ببخشاید که جز وی کس نمی بینم که می سوزد به بالینم
تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی آید روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم
رقیب انگشت می خاید که سعدی چشم بر هم نه مترس ای باغبان از گل که می بینم نمی چینم
امير حسين
هر چی آتيشه از تو گور من بلند ميشه...ولی...
...ولی چرا خودم نمی سوزم؟؟؟؟شايد می سوزم نمی فهمم!تيريپ چيه عمو؟!
چی ميگه؟؟؟
عمو سمی!
با چرت و پرتای هميشگيش!
رو مخ!
طبق معمول شعر نوشتيم ديگه! اينم خيلی قشنگه!يه دور با دقت بخونينش بيشتر از ۳ دقيقه وقت نمی گيره! اما اگه ازش خوشتون بياد لذتش بيشتر از ۳ دقيقه است!
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاف هر که در این دام رفت
یاد تو می رفت و ما عاشق و بیدل بدیم پرده بر انداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله ای بر فروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو بر آرم دمی حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبود هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
در ضمن اقدام تو بيت ۸ يعنی قدمها! 
اميرحسين
یه شعر از سعدی! خیلی ساده و روونه! خیلی هم قشنگه! نظر یادتون نره!
آن ماه دو هفته در نقاب است یا حوری دست بر خضابست
وان وسمه بر ابروان دلبند یا قوس قزح بر آفتاب است
سیلاب ز سر گذشت یارا زاندازه بدر مبر جفا را
باز آی که از غم تو ما را چشمی و هزار چشمه آب است
تندی و جفا و زشت خویی هر چند که می کنی نکویی
فرمان برمت به هر چه گویی جان بر لب و چشم بر خطابست
ای روی تو از بهشت یابی دل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبی وین آتش دل نه جای آب است
صبر از تو کسی نیاورد تاب چشمم ز غمت نمی برد خواب
شک نیست که بر ممر سیلاب چندان که بنا کنی خراب است
ای شهره شهر و فتنه خیل فی منظرک النهار و اللیل
هر کو نکند به صورتت میل در صورت آدمی دوابست
ای داروی دلپذیر دردم اقرار به بندگیت کردم
دانی که من از تو بر نگردم چندان که خطا کنی صوابست
گر چه تو امیر و ما اسیریم گر چه تو بزرگ و ما حقیریم
گرچه تو غنی و ما فقیریم دلداری دوستان ثوابست
ای سرو روان و گلبن نو مه پیکر و آفتاب پر تو
بستان و بده بگو و بشنو شبهای چنین نه وقت خوابست
امشب شب خلوت است تا روز ای طالع سعد و بخت فیروز
شمعی به میان ما بر افروز یا شمع مکن که ماهتاب است
ساقی قدحی قلندری وار درده به معاشران هشیار
دیوانه به خیال خویش بگذار کاین مستی ما نه از شراب است
باد است غرور زندگانی برق است لوامع جوانی
دریاب دمی که می توانی بشتاب که عمر در شتاب است
این گرسنه گرگ بی ترحم خود سیر نمی شود ز مردم
ابنای زمان مثال گندم وین دور فلک چو آسیاب است
سعدی تو نه مرد وصل اویی تا لاف زنی و قرب جویی
ای تشنه به خیره چند پویی کاین ره که تو می روی سراب است
سعدی
امیرحسین
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند پی نيکان گرفت و مردم شد
اميرحسين
سلام دوستان! به پيشنهاد سرو٫ ميخوام از اين به بعد برا خودم شعر بنويسم تو اين وبلاگ! که بعدا که ديدمش حال کنم! کسی اگه با شعر حال می کنه بياد اينجا بخونه شعرها رو! سمانه مليکا آشنا دستتون درد نکنه! واقعا جواب زحمتام رو داديد!
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه عشق دور کرد آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق بدل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چون زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصل است حافظا باید که خاک درگه اهل هنر شوی
خداوند تواناييهايی در وجود شما گذاشته. همتون يه سری توانايی دارين! اينو بدونيد که توانايی مسئوليت مياره. مسئوليت سنگين انسان بودن روی شانه های همه ماهاست... مواظبش باشيم
اميرحسين
سلام! اينقدر شعر و چرت و پرت می نويسم تا همتون از رو بريد و آپ کنيد! هر کی هم نمی خواد ديگه بياد اينجا نياد!!!
از در در آمدی و من از خود به در شدم گویی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودی به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند رخ سرخ تو سعدی که زرد کرد؟ اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
اميرحسين
سلام
نمی دونم توجه کرديد يا نه! اما همه ايرونی ها کم کم دارن از هم دور می شن... همه دارن مهر و محبت رو فراموش می کنن و به جاش کينه ايجاد می کنن.. چرا ماها نمی تونيم همديگه رو ببخشيم و فراموش کنيم؟! يه کم رو اين موضوع فکر کنيد...
اميرحسين
سلام دوستان! ميدونيد که منو ول کنن همش شعر مينويسم! اينبار با يه شعر توپ ديگه اومدم! اينو مولانا وقتی گفته که شمس تبريزی ترکش می کنه! در وصف شمس تبريزيه! ببينيد چقدر قشنگه!
ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار عنبر و مشک ختن از چین و قسطنطین بیار
گر سلامی از لب شیرین او داری بگو ور پیامی از دل سنگین او داری بیار
سر چه باشد تا فدای پای شمس الدین کنم نام شمس الدین بگو تا جان کنم بر او نثار
من نه تنها می سرایم شمس دین و شمس دین می سرايد عندلیب از باغ و کبک از کوهسار
روز روشن شمس دین و چرخ گردان شمس دین گوهر کان شمس دین و شمس دین لیل و نهار
شمس دین نقل و شراب و شمس دین چنگ و رباب شمس دین خمر و خمار و شمس دین هم نور و نار
ای دلیل بی دلان و ای رسول عاشقان شمس تبریزی بیا زنهار دست از ما مدار
من که خيلی لذت بردم ازش! مخصوصا بيت سومش! بقيه هم لطف می کنن اگه بنويسن يه کم! همه بلاگ شد شعر!
اميرحسين
سلام
يه تيکه از منطق الطير عطار رو می نويسم براتون بريد حال کنيد!!!
چون به ترک جان بگويی عاشقی خواه زاهد خواه باشی فاسقی
چون دل تو دشمن جان آيدت جان بر افشان ره به پايان آيدت
سد ره جان است جان ايثار کن پس بر افکن ديده و ديدار کن
ور ترا گويند کز ايمان بر آی ور خطاب آيد ترا کز جان بر آی
تو هم اين را و همان را بر فشان ترک ايمان گوی و جان را بر فشان
خودم که خيلی باهاش حال کردم... مرسی از کسايی که سر می زنن!
اميرحسين
سلام... نمی دونم بازم بايد بنويسم يا نه... نمی دونم درش بايد تخته شه يا نه.... نمی دونم هنوزم حال و حوصله دارم که بيام تو اينترنت يا نه... کمکم کنيد... نظراتتون رو بگيد
